Tuesday, October 16, 2007

Adaptation

الان دو تا فنجان چای ریختم برای خودم و نشستم که پست امشب رو تایپ کنم، وقتی داشتم چای رو درست می کردم یاد دوران کودکیم افتادم که همیشه تی بگ رو از چای سنتی بیشتر دوست داشتم و یه حس و حال خاصی داشت وقتی تی بگ رو می زدم توی لیوان آب و به همین راحتی چای آماده می شد. همیشه هم جای اونا توی کمد پایین ویترین نارنجی خونه بود و من تا چشم مامان رو دور می دیدم می رفتم سراغشون. اون موقع هیچ وقت فکر نمی کردم که این فانتزی کودکانه بشه عادت هر روزه من توی غربت
امروز همش توی خونه بودم و مشغول درس خوندن. ظهرهم برای خودم داشتم غذا درست می کردم که ایلیاس اومد توی آشپزخونه. اون هم تقریباً مثل خودم توی خونه خودشون کاری به کار خونه نداشته و هنوز غر می زنه موقع پخت و پز و بقیه کارای زنونه. بهش گفتم ایلیاس من و تو توی این یکسال اگه هیچی نشیم ، حتماً دو تا کدبانوی خوب می شیم ، کلی خندید و با اون لهجه قشنگش گفت نه رو من حساب نکن که نه استعدادش رو دارم نه علاقش رو
ولی آدم فکر که می کنه می بینه توی هر موقعیتی که قرار می گیره باید بتونه خودش رو با اون منطبق کنه، مثلا من هفته ای یک بار هم برای خودم چای نمی ریختم چه برسه به بقیه کارا ولی اینجا دیگه راه دیگه ای نیست ، این کارا هم خیلی مشکل نیست. یه جورایی خوشم میاد از تجربیات جدید. بدترین موارد زندگی اینجا یکی تنها بودنه و دلتنگیه یکی هم ماشین نداشتن ، باز با دلتنگیه هم کنار اومدم ولی با این بی ماشینی هنوز نتونستم کنار بیام ولی مطمئنم به این هم عادت می کنم مخصوصاً که با وضع خیابونای اینجا فکر رانندگی رو فعلاً از سرم بیرون کردم چون احتمالاً میرم لاین مخالف ، شما باشین اشتباه نمی کنین؟

1 comment:

shadi said...

salammmmmmmmmm,khodam avalin commento gozashtam,yohooo aval shodam,yadete on mogeha che keifi maidad aval shim

setareh2:)